مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

387

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نديده . ملك گفت : ايشان را نزد من آر . بازرگان و كنيزك را نزد ملك حاضر آوردند . ملك او را ديد كه چادرى حرير بر سر دارد و بالاى او بسرو و شمشاد همىماند . بازرگان روى او بگشود . قصر از پرتو جمال او روشن گشت و او را هفت شقه گيسو تا بخلخال‌ها فروآويخته بود و در خوبروئى چنان بود كه شاعر گفته : هزار گونه گلنار بر مه و پروين * هزار سلسلهء مشك بر گل و گلنار به روى كرده همه حجره بوستان ارم * بزلف كرده همه خانه كلبهء عطار از حسن و جمال او شگفت ماند . ببازرگان گفت : اى شيخ ، قيمت اين كنيزك چند است ؟ بازرگان جواب داد : اى ملك ، من او را به دو هزار دينار شرى كرده‌ام و سه سالست كه سه هزار دينار برو صرف هميكنم و او اكنون هديتى از من بسوى تو است . ملك ، خلعتى با ده هزار دينار به او بداد . بازرگان ، زر و خلعت گرفته ، شكر نعمت بجاآورد و بازگشت . پس از آن ملك ، كنيزك را بماشطگان سپرد و فرمود كه او را آراسته ، در قصرى جداگانه جاى دهند . و شهرى كه ملك در آن شهر بود ، شهر بيضا نام داشت و در كنار دريا بود . پس كنيزك را بقصرى درآوردند كه منظرهاى آن قصر به دريا همىنگريست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و سى و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كنيزك را بقصرى درآوردند كه منظره‌هاى قصر به دريا همىنگريست . پس از آن ، ملك نزد كنيزك آمد . كنيز از بهر او برنخاست . ملك گفت : گويا اين در ميان قومى بوده است كه ادب نياموخته‌اند . و لكن ملك در حسن و جمال كنيز خيره مانده بود . آنگاه پيش رفته ، در پهلوى كنيزك بنشست . پس از آن خوردنى بخواست . خوانى از همه‌گونه طعامهاى لذيذ بنهادند . ملك ،